![]() برای زیستن ، آنگونه که اهل آیین و خرد شایسته می دانند ، تامل لازم است . انبوهی محبت . کوله باری صبر . دریایی دل . آسمانی امید . سر سوزن نازی...
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
خرداد 1388
اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 جستجو
پیوندها
بابا،همین نزدیکی...
بهمن نگار کانون آسمانی شميم مردمان نونهال هنركده زندگی بهتر آشیانه سبز ما مسافران پاییز خانه سبز ما پونه روزانه های ما خاطرات فرزندانم کلبه عشق کلبه کوچکی خوشبختی برای نخود و فندقم نازنین یار ایران سهراب شکلک ها من و اقای همسر بهشت کوچکی به نام خانه ما عاشقانه های همسرانه منتظریه کفشدوزک ناز خاطرات ما خونه من خونه تو یادداشت های من رها بانوانه همراز نیستان :: قالب ساز :: آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
همسرانه
به سوی زندگی ، برای رشد هفته که گذشت
هفته ای که گذشت هفته پر کار و شلوغی بود حتی یک روزش هم بی کار نبودم . از اول هفته هر روز و گاهی روزی دوبار خونه رو جارو و گرد گیری میکردم
و اما این هفته ،از بعد از ظهر مشغول پاک کردن کرفس و نخود فرنگی بودم ،نازنین همسر هم تا اومد صدای تلویزیون رو تا جایی که دلش خواست بلند کرد و مشغول نگاه کردن مناظره انتخاباتی شد و اصلا کمک نکرد این بار هم مثل همیشه اونو به بزرگی خودم بخشیدم . این بود ماجرای این هفته ما ، تا دیدار بعدی خدانگهدار .
دا
امسال سوم خرداد برام رنگ و بوی دیگه ای داشت. وقتی تلویزیون از مقاومت خرمشهر و در نهایت پیروزی اون میگفت احساسم با سالهای قبل خیلی فرق میکرد. این حال و هوای خوب رو مدیون کتاب "دا" هستم. زیباترین و تاثیرگذار ترین کتابی که تا این زمان خوندم و فکر هم نمیکنم تا آخرعمرم هم کتابی به این مفیدی بخونم.
دوری نازنین همسر و دلتنگی من
دقیقا شش روزه که نازنین همسرو ندیدم.یک ماموریت کاری رفته اونهم یک جای خیلی دور. یعنی کردستان. قبل از ازدواج همیشه با خودم فکر می کردم که تازگی داشتن و دوست داشتن مخصوص ماه ها و نهایت سالهای اول زندگیه و بعد از مدتی زن و شوهر برای هم تکراری میشن و از شور و علاقه اولیه کم میشه. اماحالا به این نتیجه رسیدم که چه قدر فکرم اشتباه بوده ،درسته بعد از گذشت مدتی از زندگی اون شور و هیجان اوایل آشنایی و دوران عقد کم میشه اما یواش یواش دوست داشتن عمیق و ریشه دار میشه. خدایا لطف بزرگی را که در حقم روا میداری و اجازه می دهی در کنار نازنین همسر زندگی کنم را فراموش نکرده ام ،همچنین رنج و سختی همسرانی که شوهرهایشان را در راه حفظ میهن و زندگی ما از دست داده اند را از یاد نبرده ام ، کمک کن تا بیشتر قدردانشان باشم. خدایا از تو عاجزانه میخواهم در طول سفر نگهبان و پاسدار تمام مسافران و مخصوصا نازنین همسر من باشی و انها را از بلاها و خطر ها حفظ کنی تا به سلامتی به آغوش خانواده برگردند.
خانم معلم
یادش به خیر روز اول مدرسه. مانتو و شلوار سورمه ای ، مقنعه سفید، کفش و کیف صورتی با عکس سه تا خرس روی اون مرتب و اطو کشیده ، دست تو دست مامان وارد مدرسه شدیم. اول فکر کردیم شیفت رو اشتباه اومدیم چون تمام مدرسه پر شده بود از پسر بچه های شیطون.اما بعد فهمیدیم چون تعداد دخترها کم بوده و مدرسه تازه تاسیس ، کلاس اول دخترونه و کلاس های دیگه پسرونه بود.همون روز مامان راه افتاد دنبال مدرسه جدید . تا ثبت نام در مدرسه جدید چند روزی مجبور بودیم با پسرها تو یک مدرسه بسازیم .مبصر کلاسمون یک پسر کلاس چهارمی بود با موهای فرفری روشن که یک خط کش هم تو دستش بود همه ازش حسابی می ترسیدیم.وقتی تو مرسه جدید ثبت نام کردم مجبور شدم تو یک روز دوبار مرسه برم ، صبح مدرسه قدیمی و عصر مدرسه جدید، که فکر کنم کمتر کسی این موردو تجربه کرده باشه. و اما اولین معلمم که بسیار مشتاق دیدار و دلتنگش هستم سر کار خانم شریعت مداری .معلم درس و عشق و زندگی. هنوز مزه درس ابگوشت لذیذ و اش و کشک را خوب به یاد دارم چون در کنار کلاس اش و ابگوشت در حال جوشیدن بود وما در حال یاد گیری ذ و ش.اخر کلاس هم مزه شیرین یادگیری حروف جدید و غذاها خوشمزه ای کهکه خان معلم پخته بود به کام جانمان نشست. نامه ای را که پایان سال تحصیلی به ما هدیه کردی رو هنوز میخونم و یادت بیشتر در دلم زنده میشه دوست دارم خانم معلم روزت مبارک.
خادم آفتاب
حدودا نه ماه پیش بود که برای طرح تشرف افتخاری حرم مطهر ثبت نام کردم.روزهای اولی که ثبت نام کرده بودم موضوع رو با جدیت بیشتری پیگیری می کردم ،اما وقتی دیدم مراحل گزینش خیلی کند سپری می شن و چند ماه طول میکشه تا نتایج هر مرحله بیاد تقریبا نا امید شده بودم تا اینکه هفته پیش از حرم مطهر تماس گرفتند و مژده قبولی رو دادند.جلسه توجیهی هم برگذار شد و بالاخره من هم شدم خادم امام رضا (ع) .چهار شنبه شب ها مهمان امام رضا و خادم زائران ایشان هستم.
بابا همین نزدیکی
این بار میخواهم درباره بابا همین نزدیکی بنویسم. وبی که نوشتنش بعد از شهادت بابا و در دوران عقدمان شروع شد، باهمت و لطف نازنین همسر. امیدوارم این هدیه ناچیز بابا را خوشحال کند و بیشتر ما را یاد کند.
چندی که گذشت...
روزهای آخر سال را به اتفاق نازنین همسر با حضور در سرزمین شهدا و با یاد مضاعف ایشان به پایان رساندیم.سفر بسیار خوبی بود و حضور هم کاروانیهای خوبمان نیز بر معنویت این سفر افزود.در باره این سفر در آینده بیشتر مینویسم ان شاءالله.
تا امروز که دهم فروردین است دید و بازدید ها تقریبا تمام شده و من در این روزها سخت در فکرم ،فکر روزهایی را که میتوانستم بهتر از آنها بهره ببرم و نبردم و نگران روزهای اینده هستم که با شتاب میآیند تا به گذشته ملحق شوند..این در خود فرو رفتگی و نیاز به تفکرنازنین همسر را آزرده میسازد و بهانه میگیرد.کاش بیشتر درک کند. باید بیشتر فکر کنم تا سزیعتر این وضعیت تمام شود ،چون دوست ندارم نازنین همسر بیش از این ازرده شود. راستی نوروز مبارک و ایام به کام. التماس دعا
آخر هفته
قرار این بود که تعطیلات آخر هفته رو به همراه مادرم ،خواهرم و شوهرش مهمان خاله بزرگم در نیشابور باشیم. شوهر خواهرم اولین باری بود که خونه خالم می اومد.مامان گفت بهتره زودتر راه بیفتیم و نهارو تو راه بخوریم .خوشبختانه جلسه کاری نازنین همسر هم اون روز برگزار نشد و ما ساعت یک ظهر راه افتادیم.نهارو من درست کرده بودم، استامبولی پلو . خوشمزه شده بود
خونه خاله خیلی خوش گذشت ،از همه بهتر موقعیه که مردها میخوابن و ما تازه شروع میکنیم به صحبت کردن تا نصفه شب.بعد از نماز هم دوباره ادامه صحبت ها تا موقعی که آقایون بیدار بشن. این مسافرت کوتاه تا جمعه بعد از ظهر ادامه داشت و این طوری آخر هفته هم به خوشی سپری شد. تو راه رفت و برگشت کاروان های پیاده زیادی رو دیدیم که به سمت مشهد می اومدن تا روز آخر صفر رو حرم باشن .تو این هوای سرد واقعا عشق و همت میخواد ،زن و مرد ،پیر و جوون ،بعضی ها هم با بچه کوچیک و بچه بغل. خدا از همه قبول کنه.
روضه مامان بزرگ
مامان بزرگ مامانم ده روز روضه داشتند که من دو روزشو مهمان روضه امام حسین(ع) بودم .
روز اربعین از مامان بزرگم خواستم که من چایی بریزم ،اول دودل بود که از عهده این کار برمیام یا نه اما بالاخره قبول کرد.آخه مهمونهای این روضه اکثرا همسایه ها هستند ،با سنهای بالا که هر کدوم یک مدل چایی میخوان یکی کم رنگ ،یکی پررنگ، یکی داغ ، اون یکی سرد ،یکی میگه من اصلا چایی نمیخورم برای من آبجوش بیارین و اون یکی باید حتما چایی شو با نعلبکی میل کنه.خلاصه من با موفقیت از پس این کار براومدم و کسی ناراضی نبود. از همه مهمتر حال خوبی بود که خودم داشتم،احساس میکردم من هم برای روضه امام حسین (ع)کاری هر چند ناچیز انجام دادم .آخر مجلس هم با دوتا پلو قیمه خوشمزه برای خودم و همسری برگشتم خونه. من که تو دوران زندگیم بیشتر از اینکه دل اماممو شاد کرده باشم با کارهای نادرستم ایشونو رنجیده خاطر کردم ،اما امیدوارم کار دیروزم قبول شده باشه و کمی از بار گناهام کم کنه .انشاءالله.
همسرانه ای دیگر
دوباره همسرانه را آغاز میکنم. بعد از وقفه ای تقریبا طولانی.
|