تبليغاتX
همسرانه
همسرانه
به سوی زندگی ، برای رشد
هفته که گذشت
هفته ای که گذشت هفته پر کار و شلوغی بود حتی یک روزش هم بی کار نبودم . از اول هفته هر روز و گاهی روزی دوبار خونه رو  جارو و گرد گیری میکردم ، به خاطر این کولر که تا روشنش میکردی یا خراب میشد  یا اگه خراب نمیشد کار میکرد کلی خاک میزد تو خونه. یک شنبه عصر مهمون داشتیم ،مامانو مادر جون به همراه خاله ها به مناسبت قبولی من تو آزمون ارشد زحمت کشیدنو تشریف آوردن ،البته با کادو . فقط خدا کنه خجالت زده نشم و تو انخاب رشته هم قبول بشم.دوشنبه به تمیز کردن خونه بعد از مهمونی گذشت و همچنین انتخاب رشته.سه شنبه یه خاطر اشتباه بانک کلی حرص و جوش خوردیم ،و اون روز هم به حلو فصل این مسئله گذشت .چهر شنبه شیفت حرم داشتم .پنج شنبه رفتیم بهشت رضا و شب هم گشتی تو ستاد های اتخاباتی زدیم که راجع بهش بعدا مفصل مینویسم .  جمعه هم مهمان مامان نازنین همسر بودیم و شب سری به مامان من زدیم و تا ساعت دوازده تو ستاد ها بودیم .

و اما این هفته ،از بعد از ظهر مشغول پاک کردن کرفس و نخود فرنگی بودم ،نازنین همسر هم تا اومد صدای تلویزیون رو تا جایی که دلش خواست بلند کرد و مشغول نگاه کردن مناظره انتخاباتی شد و اصلا کمک نکرد این بار هم مثل همیشه اونو به بزرگی خودم بخشیدم .

این بود ماجرای این هفته ما ، تا دیدار بعدی خدانگهدار .

|+| نوشته شده توسط فاطمه ظریف در یکشنبه 1388/03/17 ساعت 0 |

دا

امسال سوم خرداد برام رنگ و بوی دیگه ای داشت. وقتی تلویزیون از مقاومت خرمشهر و در نهایت پیروزی اون میگفت احساسم با سالهای قبل خیلی فرق میکرد. این حال و هوای خوب رو مدیون کتاب "دا" هستم. زیباترین و تاثیرگذار ترین کتابی که تا این زمان خوندم و فکر هم نمیکنم تا آخرعمرم هم کتابی به این مفیدی بخونم.
ماجرای کتاب در مورد خانمی به نام "سیده زهرا حسینی" است که زمان حمله عراق به خرمشهر تنها هفده سال داشته و دوست داشته به هر طریقی که شده اون هم در این جنگ سهیم باشه. کارشو با غسل دادن، کفن کردن و دفن شهدا شروع میکنه. تو جنگ و مقاومت هم شرکت میکنه و حتی مجروح هم میشه و ...
این قدر این کارهارو انجام میده تا اینکه شجاعتش زبانزد تمام مردم و حتی رزمنده ها میشه. این خانم تا اندازه ای  صبور و شجاع بوده که بدن پدر و برادر شهیدش رو خودش به خاک میسپاره.
جذابیت کتاب طوری است که دست به دست بین اعضای فامیل در حال چرخیدنه و چند نفری تو لیست انتظار خوندن این کتاب هستند.
به همه دوستان خوبم خواندن این کتاب رو پیشنهاد میکنم. پشیمان نمی شید. در ضمن یادآور بشم که قهرمان راوی کتاب اصالتا کرد ایلامی است و در زبان کردی ایلامی، "دا" به معنای مادر است.

|+| نوشته شده توسط فاطمه ظریف در دوشنبه 1388/03/04 ساعت 22 |

دوری نازنین همسر و دلتنگی من

دقیقا شش روزه که نازنین همسرو ندیدم.یک ماموریت کاری رفته اونهم یک جای خیلی دور. یعنی کردستان.

قبل از ازدواج همیشه با خودم فکر می کردم که تازگی داشتن و دوست داشتن مخصوص ماه ها و نهایت سالهای اول زندگیه و بعد از مدتی زن و شوهر برای هم تکراری میشن و از شور و علاقه اولیه کم میشه. اماحالا به این نتیجه رسیدم که چه قدر فکرم اشتباه بوده ،درسته بعد از گذشت مدتی از زندگی اون شور و هیجان اوایل آشنایی و دوران عقد کم میشه اما یواش یواش دوست داشتن عمیق و ریشه دار میشه.

خدایا لطف بزرگی را که در حقم روا میداری و اجازه می دهی در کنار نازنین همسر زندگی کنم را فراموش نکرده ام ،همچنین رنج و سختی همسرانی که شوهرهایشان را در راه  حفظ میهن و  زندگی ما از دست داده اند  را از یاد نبرده ام ، کمک کن تا بیشتر قدردانشان باشم.

خدایا  از تو عاجزانه میخواهم در طول سفر نگهبان و پاسدار تمام مسافران و مخصوصا نازنین همسر من باشی و انها را از بلاها و خطر ها حفظ کنی تا به سلامتی به آغوش خانواده برگردند. 

|+| نوشته شده توسط فاطمه ظریف در دوشنبه 1388/02/21 ساعت 14 |

خانم معلم

یادش به خیر روز اول مدرسه. مانتو و شلوار سورمه ای ، مقنعه سفید، کفش و کیف صورتی با عکس سه تا خرس روی اون مرتب و اطو کشیده ،  دست تو دست مامان وارد مدرسه شدیم. اول فکر کردیم شیفت رو اشتباه اومدیم چون تمام مدرسه پر شده بود از پسر بچه های شیطون.اما بعد فهمیدیم چون تعداد دخترها کم بوده و مدرسه تازه تاسیس ، کلاس اول دخترونه و کلاس های دیگه پسرونه بود.همون روز مامان راه افتاد دنبال مدرسه جدید . تا ثبت نام در مدرسه جدید چند روزی مجبور بودیم با پسرها تو یک مدرسه بسازیم .مبصر کلاسمون یک پسر کلاس چهارمی بود با موهای فرفری روشن که یک خط کش هم تو دستش بود همه ازش حسابی می ترسیدیم.وقتی تو مرسه جدید ثبت نام کردم مجبور شدم تو یک روز دوبار مرسه برم ، صبح مدرسه قدیمی و عصر مدرسه جدید، که فکر کنم کمتر کسی این موردو تجربه کرده باشه.

و اما اولین معلمم که بسیار مشتاق دیدار و دلتنگش هستم سر کار خانم شریعت مداری .معلم درس و عشق و زندگی.

 هنوز مزه درس ابگوشت لذیذ و اش و کشک را خوب به یاد دارم چون در کنار کلاس اش و ابگوشت در حال جوشیدن بود وما در حال یاد گیری  ذ و ش.اخر کلاس هم مزه شیرین یادگیری حروف جدید و غذاها خوشمزه ای کهکه خان معلم پخته بود به کام جانمان نشست.

 نامه ای را که پایان سال تحصیلی به ما هدیه کردی رو  هنوز میخونم و یادت بیشتر در دلم زنده میشه

دوست دارم خانم معلم  روزت مبارک.

|+| نوشته شده توسط فاطمه ظریف در شنبه 1388/02/12 ساعت 23 |

خادم آفتاب

حدودا نه ماه پیش بود که برای طرح تشرف افتخاری حرم مطهر ثبت نام کردم.روزهای اولی که ثبت نام کرده بودم موضوع رو با جدیت بیشتری پیگیری می کردم ،اما وقتی دیدم مراحل گزینش خیلی کند سپری می شن و چند ماه طول میکشه تا نتایج هر مرحله بیاد تقریبا نا امید شده بودم تا اینکه هفته پیش از حرم مطهر تماس گرفتند و مژده قبولی رو دادند.جلسه توجیهی هم برگذار شد و بالاخره من هم شدم خادم امام رضا (ع) .چهار شنبه شب ها  مهمان امام رضا و خادم زائران ایشان هستم.
این روزها هم خیلی خوشحالم و هم خیلی شرمنده. خوشحالی که علتش مشخصه و شرمنده ام از اینکه باز هم خداوند و امام رضا(ع) از گناه ها و اعمال نا شایست من چشم پوشی کردند و من مثل همیشه شامل توجه ویژه ایشان شدم.
اول از خداوند و بعد از همه دوستان خوبم می خوام که برای من دعا کنند که شایستگی عهده داری چنین مسئولیتی رو داشته باشم.

|+| نوشته شده توسط فاطمه ظریف در پنجشنبه 1388/01/27 ساعت 23 |

بابا همین نزدیکی

این بار میخواهم درباره بابا همین نزدیکی بنویسم. وبی که نوشتنش بعد از شهادت بابا و در دوران عقدمان شروع شد، باهمت و لطف نازنین همسر.
این نوشته ها قصه کو تاه زندگی بابایی است که رفت تا ما بمانیم. ایده را نازنین همسر داد و خودش هم نوشتن را شروع کرد . بعد از مدتی احساس کردم که باید برای معرفی قدر و ارزش بابا و در برابر جانی که به خاطر ما از دست داد قدمی بردارم. و حالا دختر بابا او را امتداد می دهد.

امیدوارم این هدیه ناچیز بابا را خوشحال کند و بیشتر ما را یاد کند.

|+| نوشته شده توسط فاطمه ظریف در شنبه 1388/01/22 ساعت 23 |

چندی که گذشت...
روزهای آخر سال را به اتفاق نازنین همسر با حضور در سرزمین شهدا و با یاد  مضاعف ایشان به پایان رساندیم.سفر بسیار خوبی بود و حضور هم کاروانیهای خوبمان نیز بر معنویت این سفر افزود.در باره این سفر در آینده بیشتر مینویسم ان شاءالله.

 تا امروز که دهم فروردین است دید و بازدید ها تقریبا تمام شده و من در این روزها سخت در فکرم ،فکر روزهایی را که میتوانستم بهتر از آنها بهره ببرم و نبردم و نگران روزهای اینده هستم که با شتاب میآیند تا به گذشته ملحق شوند..این در خود فرو رفتگی و نیاز به تفکرنازنین همسر را آزرده میسازد و بهانه میگیرد.کاش بیشتر درک کند.

باید بیشتر فکر کنم تا سزیعتر این وضعیت تمام شود ،چون دوست ندارم نازنین همسر بیش از این ازرده شود.

راستی نوروز مبارک و ایام به کام.

التماس دعا

|+| نوشته شده توسط فاطمه ظریف در دوشنبه 1388/01/10 ساعت 13 |

آخر هفته
قرار این بود که تعطیلات آخر هفته رو به همراه مادرم ،خواهرم و شوهرش مهمان خاله بزرگم در نیشابور باشیم. شوهر خواهرم اولین باری بود که خونه خالم می اومد.مامان گفت بهتره زودتر راه بیفتیم و نهارو تو راه بخوریم .خوشبختانه جلسه کاری نازنین همسر هم اون روز برگزار نشد و ما ساعت یک ظهر راه افتادیم.نهارو من درست کرده بودم، استامبولی پلو . خوشمزه شده بود اما حیف که هوا این قدر سرد بود که حتی نمیتونستیم غذارو راحت بجویم و  همه منتظر بودیم زودتر تموم بشه و بپریم تو ماشین.

خونه خاله خیلی خوش گذشت ،از همه بهتر موقعیه که مردها میخوابن و ما تازه شروع میکنیم به صحبت کردن تا نصفه شب.بعد از نماز هم دوباره ادامه صحبت ها تا موقعی که آقایون بیدار بشن. این موضوع همیشه باعث تعجب نازنین همسر میشه که ما این همه مدت چی میگیم .نمیدونه که ما از هر دری صحبت میکنیم .از گذشته ،آینده و ....

این مسافرت کوتاه تا جمعه بعد از ظهر ادامه داشت و این طوری آخر هفته هم به خوشی سپری شد.

تو راه رفت و  برگشت کاروان های پیاده زیادی رو دیدیم که به سمت مشهد می اومدن تا روز آخر صفر رو  حرم باشن .تو این هوای سرد واقعا عشق و همت میخواد ،زن و مرد ،پیر و جوون ،بعضی ها هم با بچه کوچیک و بچه بغل.

خدا از همه قبول کنه.

|+| نوشته شده توسط فاطمه ظریف در شنبه 1387/12/03 ساعت 19 |

روضه مامان بزرگ
مامان بزرگ مامانم ده روز روضه داشتند که من دو روزشو مهمان روضه امام حسین(ع) بودم .

روز اربعین از مامان بزرگم خواستم که من چایی بریزم ،اول دودل بود که از عهده این کار برمیام یا نه اما بالاخره قبول کرد.آخه مهمونهای این روضه اکثرا همسایه ها هستند ،با سنهای بالا که هر کدوم یک مدل چایی میخوان یکی کم رنگ ،یکی پررنگ، یکی داغ ، اون یکی سرد ،یکی  میگه من اصلا چایی نمیخورم برای من آبجوش بیارین و اون یکی باید حتما چایی شو با نعلبکی میل کنه.خلاصه من با موفقیت از پس این کار براومدم و کسی ناراضی نبود.

 از همه مهمتر حال خوبی بود که خودم داشتم،احساس میکردم من هم برای روضه امام حسین (ع)کاری هر چند ناچیز انجام دادم .آخر مجلس هم با دوتا پلو قیمه خوشمزه برای خودم و همسری برگشتم خونه.

من که تو دوران زندگیم بیشتر از اینکه دل اماممو شاد کرده باشم با کارهای نادرستم ایشونو رنجیده خاطر کردم ،اما امیدوارم کار دیروزم قبول شده باشه و کمی از بار گناهام کم کنه .انشاءالله.

|+| نوشته شده توسط فاطمه ظریف در سه شنبه 1387/11/29 ساعت 20 |

همسرانه ای دیگر

دوباره همسرانه را آغاز میکنم. بعد از وقفه ای تقریبا طولانی.
روزهای زندگی ما نیز در این مدت مانند سایر مردمان سپری می شد. آمیخته با مواهب مادی و معنوی و همچنین آغشته با برخی مشکلات تحصیلی و کاری که البته مقاوت در برابر آنها هم کمی دشوار است.
این مدتی که از شما دوستان خوبم دور بودم از حال هیچ کدام غافل نبودم و چون فراغتی از کار و تحصیل دست می داد، نوشته های شما را مرور میکردم. در این شروع دوباره اول به یاری و توجه خداوند منان و بعد به پشتیبانی شما دوستان مهربان نیازمندم. به امید دیدار ، اما این بار خیلی زود.

|+| نوشته شده توسط فاطمه ظریف در شنبه 1387/11/26 ساعت 20 |