![]() برای زیستن ، آنگونه که اهل آیین و خرد شایسته می دانند ، تامل لازم است . انبوهی محبت . کوله باری صبر . دریایی دل . آسمانی امید . سر سوزن نازی...
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
تیر 1387
خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 جستجو
پیوندها
بابا،همین نزدیکی...
بهمن نگار کانون آسمانی شميم مردمان نونهال هنركده زندگی بهتر آشیانه سبز ما مسافران پاییز خانه سبز ما پونه روزانه های ما خاطرات فرزندانم کلبه عشق کلبه کوچکی خوشبختی برای نخود و فندقم نازنین یار ایران سهراب شکلک ها من و اقای همسر بهشت کوچکی به نام خانه ما عاشقانه های همسرانه منتظریه کفشدوزک ناز خاطرات ما خونه من خونه تو یادداشت های من رها :: قالب ساز :: آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
همسرانه
به سوی زندگی ، برای رشد بعد از ظهر های تابستان
از وقتی امتحان ارشد و دادم بعد از ظهرها وقتم آزاد تره.هر چند کارهای خونه وقت آزادی برای آدم باقی نمیذاره.یک روز جارو ،روز بعد شستن لباس ها، مرتب کردن و اطو کردن اونها.شستن ظرفها و تمیز کردن اجاق گاز و یخچال و تمیز کردن کف خونه و گرد گیری که جزو کارهای هر روز هستن. البته من بر خلاف بعضی از خانومها از انجام هیچ کدوم از این کارها ناراضی نیستم .
مامانم امروز زنگ زده که به جای این همه شستن و رفتن برو بیرون ،خونه این فامیل و اون فامیل.این خاله و اون خاله . خونه عمو و ....راست میگه باید بیشتر بیرون برم چون فکر میکنم ،این قدر تو خونه نشستم دارم گوشه گیر و منزوی میشم. اما از همه این مهمون ها که بگذریم ، بیشتر دوست دارم وقتی تو خونه هستم، کتاب بخونم. کتابهای داستان و رمان. کتابی که خیلی وقته دوست دارم بخونمش ولی هنوز پیداش نکردم کتاب بر باد رفته است .هر چند همسرم میگه خیلی قدیمیه.اما این حرف از علاقه من کم نمیکنه. کتاب دیگه که یک بار خوندمش اما باز برای خوندنش مشتاقم، دالان بهشته.از اون کتاب هاییه که وقتی شروع کنی به خوندنش تا تمومش نکنی دست از خوندنش بر نمیداری.اما چون فعلا هیچ کدوم از این کتابها موجود نیست،شروع کردم به حفظ کردن شعر های دیوان حافظ. تا حداقل از لحاظ شعر غنی بشم. راستی شما دوستهای خوبم چه کتابی رو برای خوندن پیشنهاد میکنین؟
مادر من
روزت مبارک ای مهربان ترین
مامان عزیزتر از جانم ٬نمیدونم چرا وقتی روز مادر می شه بیشتر از قبل دلم به حالت میسوزه طوری که حتی این روزها گریه هم دیگه نمیتونه منو اروم کنه. پانزده سالگی ازدواج کردی ٬ خودت میگی روز بعد از مراسم عقدتان بابا به جبهه میره و تا سه ماه نمیاد .تلفن هم که نبوده تا از حال هم خبر دار بشین . میگی حتی نمیدونستی بابا زنده بوده یا نه!دوران عقد در همین آمد و رفت ها سپری می شه. به خونه خودت میری .هفده سالگی من میام .من هستم اما هنوز بابا نیست و تو هنوز تنهایی.برای تولد من بابا فقط یک هفته مرخصی میگیره و بعد باز میره تا چهار ماهگی من.بعد از جنگ با خودت گفتی دیگه دوران سختی تموم شده اما تازه متوجه میشی که ماموریت های بابا تمومی نداره.هیچ موقع فراموش نمیکنم شبی که برف سنگینی اومده بود و اومدی بخاری روشن کنی و صورتت سوخت .ما سه تا کوچیک بودیم و کاری از دست ما ساخته نبود اما غم تو رو حس میکردیم. دختر ها بزرگ شدند ٬ماموریتهای بابا کم شد ٬محمد ناصر هم تا چند ماه دیگه به جمع ما وارد میشد .دوران راحتی رسیده بود تا اینکه بابا اخرین ماموریتشو رفت و دیگه برنگشت .بابا آسمونی شد و باز هم تو راحتی رو تجربه نکردی. حالا تو هستی با سه دختر و محمد ناصری که هرگز پدرش رو ندید .عجب صبری داری. روزت مبارک .چه هدیه ای شایسته این همه سختی است؟به حق هدیه خداوند و بهشتی که وعده داده برایت مناسب ترین هدیه است.
چندی که گذشت...
سلام، یک سلام سرشار از راحتی و آرامش به دوستان خوبم. بلاخره تموم شد، امروز عصر ساعت سه آزمونو دادم و حالا اینقدر راحتم که انگار بار دنیا از رو دوشم برداشته شده. با اینکه تو این مدت ازهمه شما عزیزان دور بودم، اما از یاد و فکر همگی شما غافل نبودم، مخصوصا موقعی که برای زیارت حرم میرفتیم. مهمترین اتفاق این ایام کلاس یک شنبه ها است که خیلی اتفاقی پیداش کردیم. این طوری: یک شب که حوصله ام حسابی سر رفته بود قرار شد با نازنین همسر چند ساعتی رو بیرون از خونه به قدم زدن بگذرونیم و شامو بیرون بخوریم تا یک تنوعی برای هر دومون باشه. در مسیر راه تو یک محلی به نام نمایشگاه مطلع عشق که محلیه برای آموزش مهارتهای زندگی نماز جماعت برگزار میشد و ما که رفتیم اونجا تا اول نمازمونو بخونیم ، متوجه شدیم کلاس روابط خلاق در زندگی زناشویی همونجا برگزار میشه و ما هم در اون کلاس شرکت کردیم و تا امروز سه تا یک شنبه یعنی سه جلسه از کلاس گذشته که راجع به اون بعدا بیشتر مینویسم. راستی دیروز رفتم مراسم سیسمونی دوقلوهای خاله جونم.امیدوارم هردو هر چه زودتر ،صحیح و سالم به دنیا بیان .من که خیلی ذوق دارم چون تا به حال تو فامیلمون دو قلو نداشتیم. این هم از روزگاران ما در مدتی که گذشت .خیلی زود دوباره میام. خدانگهدار.
روز معلم و شاید روز من
سلام دوستان خوبم، عذر تاخیر منو پذیرا باشید.این جابه جایی و اسباب کشی تمام وقتمو گرفت و باعث شد چند روزی از شما عزیزان دور باشم. امروز روز معلمه،و از اون جایی که ما هنوز در ایران روز گفتار درمانگر نداریم و دوباره از اونجایی که ما هم بیشتر از یک معلم در جهت تعلیم کودکان و حتی بزرگسالان زحمت میکشیم، چون بر خلاف معلمان که با بچه های نرمال سرو کار دارند ما با بچه های معلول جسمی و ذهنی کار میکنیم، پس محل کار تصمیم گرفت این روز و برای ما هم جشن بگیره، و امروز به اتفاق اقای همسر برای نهار مهمون محل کار من بودیم. امروز با خودم فکر میکردم وقتی روز معلم میشه همه به یاد معلمهای دبستانها و سایر مقاطع تحصیلی میافتند و کسی به یاد ما که به بچه های معلول صحبت کردن و...را آموزش میدیم نمی افته. طفلکی ما که اینقدر زحمت کش و مظلومیم.خوب بگذریم از درد دل کردن که زیاده.یاد معلم های خودم به خیر که واقعا نمونه بودند، مخصوصا معلم کلاس اول و سوم دبستانم که دلم حسابی براشون تنگ شده. خدا نگهدار تمام کسانی باشه که برای تعلیم من زحمت کشیدن و با زحمات اونها بود که حالا من به یک چهره تقریبا موفق کاری تبدیل شدم. راستی دوستان خوبم تا اخر خرداد که امتحان کاشناسی ارشد برگذار میشه کمتر میتونم بهتون سر بزنم، اما میام. برای قبولی من دعا کنید
خانه جدید و نوسازی زندگی
به لطف خدا بعد از ماه ها جستجو توی این شهر بزرگ و دیدن خونه های کوچک و بزرگ ،شیک و نوساز و یا قدیمی بالاخره خونه مورد نظرمونو پیدا کردیم و اگر خدا بخواد تا هفته دیگه جابه جا میشیم.
اینقدر که دنبال خونه گشتیم و پیدا نکردیم حالا هم باورم نمیشه که ما هم میتونیم خونمونو عوض کنیم.واقعا کار سخت و مشکلی بود .خونه به خونه و خیابون به خیابونو گشتیم تا عاقبت یابنده شدیم. برای زندگی تو خونه جدید برنامه هایی دارم که امیدوارم اول با کمک خدا بعد کمک نازنین همسر به همه اونها برسم .دوست دارم خونه و محیط جدید بهانه ای بشه تا بیشتر به خدا نزدیک بشم ،بیشتر از خونه فعلی در جهت خدا شناسی و خود شناسی تلاش کنم و گناهانم کمتربشه و در کل طوری زندگی کنم که خونه اون دنیام ابادتر بشه..در کنار همه اینها در امتحان کارشناسی ارشد هم قبول بشم ختم کلام اینکه به قول قدیمی ها امیدوارم این خونه برامون پر خیر و برکت و خوش روزی باشه.
اغازی دوباره
در فصل رویش و در فصل بهار دوباره اغاز میکنم نگاره هایم را در ادامه همسرانه زیستن.
بهار ما هم این گونه اغاز شد: لحظه تحویل سال را به همراه نازنین همسر ،مهربان مادر ،یگانه برادر و خواهران معصومم در کنار مزار پدر و سایر شهدا در بهشت رضا (ع) بودیم و مدد گرفتم از مهربان پدرم تا امسال هم کمکم کند.مثل همان زمانی که در کنار ما بود و توجه خاصی به اولین دخترش داشت هم چنان همان توجه را نصیب اولین دختر و همسرش کند که من سخت محتاجم.سایر روزهای نوروز هم به دید و بازدید سپری شد. دوستان خوبم به خاطر مشغله فراوان که هنوز هم تمام نشده مدتی از شما دور بودم اما از یاد و فکر شما هنگام تشرف به حرم مطهر حضرت رضا (ع) غافل نبودم.امدن بهار را با تاخیر تبریک میگویم و امیدوارم همه ما سالی سرشار از عشق و محبت داشته باشیم. راستی من در ششمین روز از فصل بهار بیست و پنج ساله شدم. دوستان خوبم برایم بسیار دعا کنید که به خاطر موضوعی بسیار دل شکسته ام. به زودی به دیدارتان خواهم امد.پایدار باشید.
فرصتی برای بارش دلها
محرم و صفر و ایام عزاداری هم تموم شد.یادش به خیر چه روزای خوبی داشتیم تو این دو ماه.یعنی در عین غم یه نوع حلاوت و آرامش تو زندگیمون پیدا بود. خدا را نیز به سبب داشتن نازنین همسر شکر. برای همراهی و همدمیش و تلاش او برای مهیا کردن زمینه های رشد و تکامل زندگیمان ، خدا را هزارباره سپاس می گویم.
اشك هاي مقدس
اين مطلبو امروز تو یک مجله خوندم و فکر کردم خواندنش برای شما هم جالب باشه.
روزی پسری از مادرش پرسید:چرا گریه میکنی؟مادرش گفت :چون من زن هستم ...بچه گفت:من نمی فهمم.مادر گفت: هیچ گاه نخواهی فهمید.بعدها پسر از پدرش پرسید که چرا مادر بی دلیل گریه میکند؟پدرش تنها توانست به او بگوید:تمام زنان برای هیچ چیز گریه میکنند.پسر کوچک بزرگ شد و به یک مرد تبدیل شد ولی هنوز نمیدانست که چرا زنان بی دلیل گریه میکنند. بلاخره سوالش را برای خدا مطرح کرد و مطمئن بود خدا جوابش را میداند.او از خدا پرسید:خدایا چرا زنان به اسانی گریه میکنند؟خدا گفت:زمانی که زن را خلق کردم،می خواستم او موجود به خصوصی باشد،بنابر این شانه های او را انقدر قوی افریدم تا بار تمام دنیا را به دوش بکشد.هم چنین میخواستم شانه هایش ان قدر نرم باشد که به دیگران ارامش بدهد.و من به او توانایی دادم تا هر گاه همه از رفتن نا امید شده اند ،او تسلیم نشود و هم چنان پیش برود.به او توانایی نگهداری از خانواده اش را دادم حتی زمانی که مریض یا پیر شده است،بدون این که شکایتی بکند.به او عشقی داده ام که در هر شرایطی بچه هایش را عاشقانه دوست بدارد حتی اگر انها به او اسیبی برسانند.او به هیچ دلیلی نیاز ندارد تا توضیح دهد چرا اشک می ریزد.خدا گفت:می بینی،زیبایی یک زن در لباس هایی که می پوشد نیست.در ظاهر او نیست و در شیوه ارایش موهایش نیست،بلکه زیبایی یک زن در چشمهایش نهفته است زیرا چشم های او دریچه روح اوست.و قلب او جایی است که عشق او به همسر و فرزندان در ان قرار دارد. خداوند این زنان مهربان را در کنار همسر و فرزندانشان حفظ کند ،ان شاءالله.
پايه هاي زندگي
آن روز در جلسه اي كه در پست پيش از آن صحبت كردم ياد گرفتم كه زندگي مانند ميزي است كه چهار پايه دارد.كه هر گاه يكي از پايه ها كمي بلغزد و از حد خود خارج شود براي نگه داشتن ميز بايد نيروي زيادي صرف كرد و امان از روزي كه چارپايه ميز بشكند... 8.تذكر ندادن در حضور ديگران... شما هم مي توانيد موارد فراواني را بشماريد و به ياد آوريد و به اين مصاديق اضافه كنيد.بعد خواهيم ديد كه روشهاي زيادي براي بهتر زيستن خلق كرده ايم.
این نکته را هیچ گاه فراموش نکنیم که همسرمان میهمان ویژه خانه ماست.شما با یک میهمان ویژه چگونه برخورد میکنید؟
امروز ما
امروز به اتفاق همسرم در همایش "خانواده و اخلاق" که در هتل سحاب مشهد برای تازه عروس و تازه دامادها برگزار شد شرکت کردم.
|